تهران ، شهر من ،  شهر تو

شهر ثوا ب های کبیره ، شهر غریبه ها  ، شهر نفیره ها

شهر ی که در آن بسیار تجربه کردیم. حرف های دلمان را پنهانی توی گلو زمزمه کردیم. برای هیچ و پوچ همه وقت ولوله کردیم

 تهران برای غریبه ها قریب و برای مولود های خو عجیب است  ، نمی دانم چرا ؟

جسارت ما در سرزمین مادریمان کم است چرا؟ ما  شهرمان را زیر پای غریبه گذاشتیم تا له اش کند ما فرزندانی هسیم که از مادرمان آموخته ایم که قدم مهمان  روی چشم  ، و جانمان فدای مهما ن

افسوس از این همه مهربانی  ، چرا ؟ غریبه قاپ مادرمان را دزدیده اند ، غریبه ها دارند بیرونمان می کنند

ما مان خسته ام از این که بهترین غذاها برای مهمان است  ، بهترین جا ی خانه ما برای مهمان است. ما هر جا شد می خوابیم هر چه شد می خوریم چون مهمان حبیب خداست ولی مهمان هم نقطه ضعف ما را یافته یا به قول خودمون پیشونیمونو خیلی خوب خونده  ، مامان ما دلمون می خواد مثله تو نباشیم - مامان لبخندی زد و گفت نمی تونی ! چون این جوری بارت اوردم تو بچه منی میشناسمت!

مامان چرا؟ آخه چرا؟ آخه منم آدمم

تهران شهر خارجه