می گن جناب قالی باف بهترین شهردار جهان اسلام

با این جمله از هنریک ایبسن شروع می کنم:

MINORITY IS ALWAYS RIGHT

همیشه حق با اقلیت است.

ولی صدا اقلیت کم شنیده می شود در مبلمان جدید شهری ما.....

چند روز پیش با مترو سفر زیزمینی داشتم که دیدم یکی از هم وطنان معلول داخل واگن است . خوشحال شدم اصلا تو پوست خودم یه جورایی نگنجیدم مسیرم ایستگاه حسن آباد بود پیاده که شدم _ آن عزیز معلول با ویلچرش از قطار بیرون آمد موقعی که به پله ها نگاه کردم گفتم یا ابوالفضل......


هفتم اکتبر

روز جهانی کودک مبارک

روز این کوچولو های معصوم الهی سعی کنیم بهشون خوش بگذره

داشتم به کودک درونم گوش می دادم که به یک سری امکانات امروزه بچه هامون غبطه خوردم .....

ولی ناگهان دلم براشون خیلی آتش گرفت...

شاید ما بازی مون

خر پلیس بود

شوت یه ضرب بود

لی لی بود

هفت سنگ بود

گردو شکنی بود

تیله بازی بود

خوراکی مون

کارملا بود

بامیه بود و بلال

نه دنت بود _ نه ماشین شارژی_ نه عروسکای این تیپی_ نه اینقدر کتاب کودک_ نه این قدر وسایل بازی- نه این قد مد کودکانه............

بیان امروز یادمون نره که اون اوموقع مامانا با باباها یا برعکسش بابا ها با مامانا این قدر با هم دعوا نمی کردن.

اینقدر از هم جدا نمی شدن

اینقدر بچه ها را فراموش نمی کردن

اینجاست که دلم داره دوباره آتیش می گیره........

بیان به دل بچه ها مون هم گوش کنیم

چه قدر گذشته می تواند تداعی شود

دلم سخت یاد مدرسه می کند توی این پاییز

یاد بارون

یاد جدایی ها ،

هر کی که از محله ما می رفت انگار دلمون را می برد

بند دلمون پاره می شد ولی زودی یادمون می رفت. 

یه کلاس که بالا می رفتیم دلمون معلم سال قبلی را می خواست

وقتی شاگرددش بوذیم خیلی فاصله داشتیم ....

یاد صف های طولانی نفت

                                  نون ، شیر ، و اتوبوس دو طبقه به خیر

سلام ای خدا

نمازم را خواندم

سجده هم کردم

با دلی شکسته قرآن هم، خواندم

سر کارهم رفتم

می گویند عبادت است.

تا آنجا که توان داشتم کارکردم

هرکس هر چه گفت

چه از درد چه از غصه ،

همه را با دلم گوش دادم

چون از تو آموخته ام....

به دنبال اینم که بندگی کنم

سر به غیر از تو، خم نکنم

ولی انگار نمی شود

چرا صدایم نمی رسد؟

صد حرف دارم

صدهابار صبر کردم

ولی صبر هم حاصلش صبر بود

نه وصل


دهم مهرماه هزارو سیصدو نودو دو

چراغ های جاده زندگی ام نورشان کم شده اند و گاهی وقت ها اصلا در تاریکی راه می روم.

زندگی پر از تنگنا هایی ست که باید با نور و صبر پشت سرشان گذاشت.

آنچه انسان را پخته تر می نماید خروج از شرایط سخت می باشد.

نور در تقارن چه چیزی معنا دارد؟

نور با تاریکی جلوه می نماید و اگر کسی نور ندیده باشد تاریکی برایش همان مدلول روشنایی است. تاریکی از سلب نور و اسارت از سلب آزادی، چرا این دنیا، این زندگی ، وسط ندارد؟ یا سیاه است یا سفید؟ حالتی نداریم که نه-روشن و یا نه-تاریک باشد؟ این نه- تاریک و این نه-روشن زمانی است که به دنبالش می گردم. حالتی است که نه تاریکی ادعای مالکیت آن را می تواند داشته باشد و نه روشنایی......چون از این دو تضاد فاصله گرفته و از خط کش ذهن انسان دور شده است . انسان ذهنی دارد که همه چیز را اندازه می گیرد همه چیز وزن میکند همه چیز را قیمت میگذارد به همه حالتی با عینک مقیاس و اندازه نگاه می کند......

این را می دانم که احوالی که دارم احوالی انسانی است و در خط کش اندازه نمی گنجد.

دوست دارم خط کش اندازه ذهن هایمان را بشکنیم .